٠٠:٢٤  

درخواست حذف این مطلب
میدونی من خيلي اوقات خيلي قولا به خودم دادم که از همون اولش میدونستم نمیتونم و نمیخوام بهشون پایبند باشم، لااقل واسه اون مدت نمیخواستم. خيلي وقتا بود که به آدمی که توی اون لحظه دوسش نداشتم گفتم دوست دارم. خيلي وقتا به آدما بیشتر از خودم اعتماد . و خيلي وقتا بقیه رو بیشتر از خودم دوست داشتم. خيلي اشتباها داشتم به قدری که حسابشون از دستم در رفته. ولی با هنه ی اینا میخوام بگم منم آدمم و بازم اشتباه میکنمُ از اشتباهاتم درس میگیرم.

ادامه مطلب  

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو..  

درخواست حذف این مطلب
اینکه از آدما بدت بیاداینکه از همه دلخور باشیاینکه دیگه به هیشکی اعتماد نداشته باشیاینکه از دور و بری هات توقع درک داشته باشی حتی....نباید اینجوری بشم..!ولی خيلي نامردين همه تون :/لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ت / بهتت زده ش ته در این شهر باورتبه دست دوست یا که به آغوش امن عشق / این بار اعتماد کنی خاک بر سرت*مهدی

ادامه مطلب  

 

درخواست حذف این مطلب
سلاااااااااااااااااااااام عشششششششققققققققققققم زیااااااااااااررررررررررتت قبووووووووووووووووووووووووووووووووووووول وااااااااااااااای من چقد خوشحالم پستشو نیگا.. دل میلرزونی ها.. خيلي ذوق دارم سوغاتی من چیشد ها ها؟ دلم خيلي خيلي خيلي برات تنگ شده بود.. مااااااااااااااااچ

ادامه مطلب  

 

درخواست حذف این مطلب
فردا عازمی... دلم داره میترکه.. دلم برات تنگ شده.. میشه زود برگردی؟ کاش حسین میطلبید با هم میرفتیم.. میشه دعام کنی؟ میشه هرجا رفتی منو هم یادت باشه و بجا من زیارت کنی؟ میشه دعا کنی ادم شم؟ میشه دعا کنی خدامو پیدا کنم؟ میشه دعا کنی دوباره مو بخونم؟ میشه دعا کنی... خيلي دوستدارم..خيلي.. منتظرتم... خيلي مواظب خودت باش.. باشه؟ برو بسلامت عشقم..

ادامه مطلب  

پایان روز بیست و سوم  

درخواست حذف این مطلب
مثل برق ٢٣ روزه میام اینجا مینویسم،زمان میگذره خيلي زود ی روز شاید خيلي مهم نباشه ولی ٢٣ روز خيلي زیاده ٢٣٠ روز... صبح ٨:٤٥ بیدار شدم رفتم بالا صبحونه خوردنمو با سریال کشش دادم و باعث شد ٤٥دقیقه صبحونه بشه،بعدم مثلا از روی رودربایسی یا هرچی وایسادم حرف زدن با مامانم اومدم پایین شروع اما تو ذهنم دیر شدنه بود،تا صدام کرد ک بیا ی چی بخور رفتم بدوو بالا ،نیم ساعت بیخود گذروندم اومدم پایین،بدتیگز و اول دلم آهنگ خواست و بعد و بعد اینستا نصب و بعد او

ادامه مطلب  

مرگ چقدر نزدیکه....!  

درخواست حذف این مطلب
و خواهری اومدن ایینجا و این روزا خونه حس شلوغ پلوغه..... حالم خيلي خوب و اکی بود تا اینکه همسری زنگ زد و یکمی غر زد که دوری و ...دلم تنگ میشه و ... منم گفتم من ک گفتم مرخصی میگیرم و کلاس و ی جلسه کنسل میکنم و میام باهم بریم اصفهان ،من ک پیشنهادشو دادم بهت ،خودت گفتی نمیدونم والا،باشه بعد درموردش صحبت میکنیم.... گفت نه تو جدی نگفتی و پیگیر نشدی وگرنه میرفتیم.... خيلي ناراحت شدم از دستش ...فقط گفتم خيلي بی انصافی...بعدشم خداحافظی .. ده دقیقه بعد زنگ زد و عذر

ادامه مطلب  

ترس  

درخواست حذف این مطلب
دوهفته ای که بابام کربلا بود,شب ها بدون استرس میخواببدم و بدون کابوس با اینکه هروقت بابام خونه نباشه شبش کابوسی میبینم حتما!دیروز و امروزو بابام پیش مامانبزرگم مونده,نوبت ما بود, ب بازخواب دیدم خونمون اومده! خواب بدی بود, صحنه ها تکرار شد برام,با صدای گریم مامانم بیدار شد:| احساس می داد میزنم صدام درنمیاد ک مامانم بیدارم کرد! دستشو گذاشتم تودستم و خو دم,خيلي ترسیده بودم,بر باعثش لعنت,خيلي حس بدیه,تا عمردارم یادم نمیره,اینروزا هم حساس شدم خيلي

ادامه مطلب  

پول...  

درخواست حذف این مطلب
خيلي از اونایی که وضع مالی توپی دارن، احترام دارن، پارتی دارن و خيلي چیزای خوبی که پول باعث بوجود اومدنش شده... شاید پیش اومده باشه که بگین پول خوشبختی نمیاره...

ادامه مطلب  

٠٠:١٧  

درخواست حذف این مطلب
تجربه بارها بهم ثابت کرده که هیچ وقت نباید رو اولین برخورد آدما شخصیتشون رو تجسم کنم، ولی نمیدونم چرا همیشه اون اولین برخورده خيلي روی من تاثیر داره. حتی امکان داره اصن برخوردم نباشه و فقط در حد این باشه که میدونم فلانی اسم و فامیلش چیه. همیشه اینجوری بوده که اگه اولین دفعه ای که یکی رو ببینم یه حس لَج با طرف بهم دست بده بعدا از اون طرف خيلي خوشم میاد! یادمه اولین باری که محسنو دیدم چقد لَجِ من درمیومد با هر حرفی که میزد! بنده خدا اصن چیز بدی هم

ادامه مطلب  

 

درخواست حذف این مطلب
نور تلفنم اب شده و اطراف صفحه یک کمی کمرنگ تر و روشن تر بنظر میرسه..الان که صفحه ی وبلاگ رو باز و هیدرمو یک کمی کمرنگ تر و روشن تر دیدم ، فهمیدم کمرنگ تر و روشنترش خيلي بیشتر معلوم میکنه که اون ساحل چقدر تمیز و اون موج ها چقدر آرومن:) + این ع رو موقع غروب تو یکی از ساحلای بکر اطراف شهر گرفتم:) خيلي قشنگه نه؟:)) +نمیدونم دیروز کجای قالبمو دستکاری که اطلاعات گوشه ی وبلاگ حذف شده:|

ادامه مطلب  

بالا ه اومدم تهران  

درخواست حذف این مطلب
بالا ه از اول اردیبهشت ن تهران شدم و تو محله ی باغ فیض زندگی میکنم خونه ی خوبی گرفتم ولی تا ن تهران شدم اتفاقات عجیب غریبی برام افتاد مثل شدن پیج اینستاگرام که با پیگیری های زیاد بالا ه رفع شد و من تونستم دو روزه نفس راحت بکشم این روزا بزرگترین دغدغه ای که دارم تنها بودن هست و تنهایی زندگی ه خيلي سخت میشه بعضی وقتارو سپری کرد چند روز پیش داشتم میمردم از تنهایی مدتی هست کلاس های ترانه میرم با z.a و محیطش خوبه بد نیست خوابم میاد خيلي راستی لادنم پی

ادامه مطلب  

پریه متحول!!!  

درخواست حذف این مطلب
از وقتی اون کتابو خوندم خيلي متاثر شدم خيلي آروم شدمرکمتر استرس میگیرم از ذهنم دیگه عروسیه آذرماه رفته بود ولی مسود ب داشت میگفت هنوز امید داره هیچی نگفتم...نه گفتم چرا..نه گفتم منم امید دارم ولی تو دلم قیلی ویلی رفت...میدونم هرچی خدا بخواد همون میشه منم راضیم به رضاش فقط دوشبه اصلا پیش مسود اینارو نمیگم"حالا چیکار کنیم....خسته شدم...ینی کی میشه بریم خونمون....."فقط از وجودش لذت بردم تو طول روز هم کمتر بهش فک میکنم مرضوع مهمی نیس سپردمش به خدا....امر

ادامه مطلب  

قشنگ بود  

درخواست حذف این مطلب
هم ترین قسمت بدن ....قلبههمیشه سعی کن قلبت پاک باشههمیشه سعی کن ادما رو از روی قلبشون بشناسی....نه از روی و پوششالبته اگه اینا هم باشه عالیه..ولی اول از همه قلبه...ی قلب اب...با ی ظاهر پاک..خيلي خطرانک تر ازی قلب پاک با ی ظاهر ابهخيلي از ایی که این جامعه بهشون به چشم بد نگاه میکنهادمایین که مسیرشون رو گم ادمایی که درس هدایت نشدنهیچوقت درباره اون دختری که لباس بد میپوشه یا پسری که زیر اربرو بر میداره..قضاوت بد نکن مرا بسپار در یادت ب وقت بارش باران نگ

ادامه مطلب  

نیمه ی گمشده  

درخواست حذف این مطلب
،قدیما همیشه دنبال ی معیاور هایی تو ازدواج بودم ک بعدش دیوانّه وار عاشق بشم،ولی الان ب اون معیارام میخندم ،چون عشق یا دوست داشتن ی آدم خيلي با معیار داشتن فرق میکنه،البته منظورم ب همه ی معیار ها نیس،آدم اونی ک دوس داره هیچ دلیل روشنی نداره ک چرا دوسش داره،دوس دارم همچین تجربه ای داشته باشم ،دوس دارم متوجه خيلي چیزا بشم،امروز از برخورد یکی ناراحت شدم اون لحظه واکنش خاصی نشون ندادم،حالم گرفتس این روزا،همه هرروز صب پا میشیم ی سری حرفای خوب رو

ادامه مطلب  

این زندگی من است  

درخواست حذف این مطلب
هر بار شماره ی میم را می گیرم تصویر روشنش را می بینم. آن لبخند خيلي آرام و موهای خيلي سفید و نوری که از چهره اش می تراود. شبیه مهتاب می ماند. این ها ربطی به این ندارد که من عاشقش هستم. نمی دانم هستم یا نه. این که در دل دارم دیگر عشق نیست. آرام تر است و شاید واقعی تر، نمی گویم به تر، چون هر چیز واقعی ا اماً خوب نیست، اما چیزی است که واضح است و من هر چه هم بگویم نمی دانم و نمی شناسم، دروغ گفته ام، چون آن چیز وجود دارد و هست و همان وری می رود که باید برود.

ادامه مطلب  

شبگردیهای من دوباره بی هدف شد...  

درخواست حذف این مطلب
راضی نباشی زندگیم از دست میره راضی نشو دور از همه قلبم بمیره غربت تمام عالمه، وقتی نباشی این گریه ها خيلي کمه وقتی نباشی... پ.ن: بازم شهرام شاه حسینی داره با اعصابمون بازی میکنه.....البته تو ترکم برا جدیدیه، به خودم قول دادم روزی فقط یه بار گوش بدم این روزا خوبم البته همه چی مثه سابقه اما من مثه سابق نیستم ، یکم بهتر شدم و دلم میخاد بهتر تر هم بشم صبحا مدرسه ،عصرا هم رضا با دوستاش میاد دنبالم ،بنده خدا راننده شخصیم شده ،البته فقط ایین یه ماه رو که

ادامه مطلب  

شروع بهترین سومین سال زندگیمون مباررررررک  

درخواست حذف این مطلب
خودت گفتی برو بنویس! فک میکنی منم مث خودت نویسندگیم و نوشتنم خوبه؟!البته فراموش نشه خيلي چیزا یاد گرفتم ازت عشقم❤️❤️ امشب یا بهتر بگم آغاز امروز آغاز عشقمونه:-) خوب یادت مونده خودت، همین چند ساعت پیش گفتی بهم، همچین روزی بود ک پرسیدی کجایی، گفتم مرکز ایران، گفتی استان مرکزی( احتمالن منم گفتم ک مرکز ک استان مرکزی نمیشه:-))) ) بعد گفتم نه، گفتی یزد! بقول خودت تو همون دفعه دوم درست حدس زدی! اسمارت منی تو! چ حسای خوبی بود اون شبا،اون روزا و همینجور

ادامه مطلب  

سالاد با سس آدمیت  

درخواست حذف این مطلب
چیز جالبی که توی این روزهام هست رژیمه خيلي مس ه و یهویی تصمیم گرفتم لاغر کنم و به وزن ایده آلم برسم برای من که عاشق غذام واقعاً پروسه ی سختیه کم خوردن علاوه بر اینکه شکممو سیر نمیکنه ، چشمم سیر نمیکنه:( اصلن همین چشم و دل سیر نبودن اعصاب آدمو خط خطی میکنه ، حالا بهش کلی استرس و فکر و خیال ام اضافه کن همین باعث شده چند روزیه در مورد سیر بودن چشم آدما فکر کنم، اینکه واقعاً از کجا میاد؟؟ از همیشه در نعمت بودن؟ یا از عزت نفس؟ چطوری باید ایجادش کرد که

ادامه مطلب  

حال کن  

درخواست حذف این مطلب
اول 2 تا لنگشو باز میکنم بعد باهاش ور میرم بعد خیسش میکنم ا ش با دستمال پاکش میکنم...من عینکم رو اینجوری پاک میکنم===========================حالا به من نمی دی و میری به دیگران میدی؟اس ام اس رو میگم چرا فکر بد میکنی؟!===========================زن:خيلي بزرگه! مرد:عادت میکنی.زن:از پشت درد میگیره! مرد:جا باز می کنه.زن:نمی خوام! مرد:خيلي بزرگه؟زن:آره. مرد:بگم یه کفش دیگه بیارن؟===========================اون چیه که اگر پسر نداشته باشه بهش زن نمیدن ؟ اولش(ک)، آ ش (ر)جواب : کار===========================یه

ادامه مطلب  

 

درخواست حذف این مطلب
واقعاً یچیزایی رو میشنوم سرم سوت میکشه، با خودم میگم خدایا اینا چیه؟ اینا چیه؟ ما خوده یم، خوده خودش، فکر کنم منظوره خدا از همون انسانه، خداروشکر میکنم واسه اینی که هستم خانواده ای ک دارم. اکثره اوقات ناشکری میکنم ولی خدا خودش به هرطریقی بهم نشون میده که بهم چی داده، هرروز بیشتر از دیروز شرمنده اش میشم، واقعاً ماها خيلي ناشکریم، من خيلي حساسم، کوچیک ترین چیزهارو به بزرگترینا تبدیل میکنم. ولی وقتی مشکلای دیگرانو میبینم میفهمم ماله من مشکل

ادامه مطلب  

اتوبوس سواری  

درخواست حذف این مطلب
تا حالا بعنوان یه دختر نشده بود تنهایی توی اتوبوسی بشینم که از بس خلوته ولو شده باشم ! راستش خيلي خوبه!! انگار توی یه کشتی هستی و توو دریا داری با سرعت میری! تازه باد هم میاد میره توو موهای ادم! هر چند موهامونو کلی قایم کردیم که ی ن تشون!!!!!

ادامه مطلب  

?????  

درخواست حذف این مطلب
من هر از گاهی به این سایت سرمیزنم، نمی دونم قبلا ازش استفاده کردید یا نه؟ اما به نظرم خيلي ساده و بی ادّعا ولی در عین حال جامع هستش به هر حال تقدیم به شما. ببخشید دیگه بیش از این از دستم بر نمیاد، دستِ ما فعلا کوتاهه و ما بر نخیل: www.ganjoor.net

ادامه مطلب  

خاطره ای از مظلومیت شهید آوینی  

درخواست حذف این مطلب
حمید داودآبادی نویسنده وبلاگ "خاطرات جبهه "، مطلبی را با عنوان "خاطره ای از مظلومیت سیدمرتضی آوینی " در وبلاگ شخصی خود منتشر کرده است. بر اساس این گزارش در این مطلب آمده است: صدایش خيلي دل نشین و آرام بخش بود. به قول آن عزیز دل: "حتی اگر از عملیاتی ناکام و ش ت خورده برنامه می ساخت و سخن می گفت، همچنان شیرینی فتح را در ذائقه خود احساس می کردیم. " خيلي دوست داشتم صاحب آن صدای زیبا را بشناسم و ببینم. فکر کنم پاییز 1371 بود، ولی هنوز آتش حمله ها آن چنان پر

ادامه مطلب  

پروانه مونارکـــ  

درخواست حذف این مطلب
ع ی بسیار زیبا از پروانه مونارکـ پروانه مونارک! مطمئنا چیزهای جالبی در رابطه با این پروانه شنیده اید! اینکه سفر پرخطری را از مکزیک در ی لاتین تا جنوب در ی شمالی که می پیماید و نحوه سفر آن شنیده اید! این موضوع واقعا جالب است و باعث می شود که بیشتر به بزرگی و عظمت خدا پی ببریم! این طور نیست؟! امروز در درس دینی خو م که حیوانات و بقیه جانوران به طور غریزی خدا را عبادت می کنند! درست عین این پروانه ها! بنظر من خيلي از کارهایشان غریزی است و خود به خود انج

ادامه مطلب