هفتم محرم الحرام سال ۶۱ هجرى قمرى  

درخواست حذف این مطلب
هفتم محرم الحرام سال ۶۱ هجرى قمرى بستن شریعه فرات در این روز عبیدالله بن زیاد نامه ای به نزد عمربن سعد فرستاد و به او ‏دستور داد تا با یان خودبین حسین (ع) و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد کرده ‏و اجازه نوشیدن حتی یک قطره آب را به ندهند، همانگونه که از دادن آب به عثمان بن ‏نعمان خودداری شد.‏ عمربن سعد نیز فوراً عمروبن حجاج را با پانصد سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و ‏مانع دسترسی حسین (ع) و یارانش به آب شدند و این رفتار غیرانسانی سه روز ‏قبل ا

ادامه مطلب  

چه ندانی.... چه نخواهی!  

درخواست حذف این مطلب
من به غیر تو نخواهم چه بدانی چه ندانی از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی می توانی به همه عمر دلم را بفریبی ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی جانی از بهر تو دارم چه بخوا

ادامه مطلب  

قسمتهای زیبا از کتاب  

درخواست حذف این مطلب
زخمی اگر بر قلب بنشیند ؛ تو ، نه می توانی زخم را از قلبت وا ی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی . زخم تکه ای از قلب توست . زخم اگر نباشد ، قلبت هم نیست . زخم اگر نخواهي باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی . قلبت را چگونه دور می اندازی ؟ زخم و قلبت یکی هستند .#محمود_ ت_آبادی

ادامه مطلب  

شعری در مورد خشم از مولانا  

درخواست حذف این مطلب
جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو گر نخواهي کبر را رو بی تکبر خاک شو خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو

ادامه مطلب  

" از تبار ستاره ها و از نفس های خدا"  

درخواست حذف این مطلب
ابرمه آلود و سفید عشق که به آسمان چنگ می اندازد خودش را در نفس های خدا گره می زند روزی... فقط یک روز در تاریک ترین و طلایی ترین غروب که رنگ سفید ابر طلایی هارا در آغوش می کشد آن روز بی هیچ چکمه ی ساق بلندی در کوچه های شهر غوطه ور شو چترت را بر ندار قاصدک ها را فوت کن و ترانه هایت را به دنبال ابر برو که با نفس های خدا گره خورده است برو اگر او به تاریک ترین دره ها رفت نگران بیابان نباش ابر خواهد بارید باری... فقط یک بار ابر می بارد بارانی از تبار ستاره ه

ادامه مطلب  

داریوش جعفری  

درخواست حذف این مطلب
اینروزها دارد زمین بوی اسان شد آسمان هم خادم کوی اسان هر گره دارد به  کارش دست دارد امروز و هر روز دگر سوی اسان  خیل ملک جاروکش صحن و رواقِ خورشید هشتم ماه دلجوی اسان اختر ببین با شوق آمد تا که شاید  خادم شود در برج و باروی اسان اعجاز کرد و شد بر هر دو عالمتصویر و یاد و نام آهوی اسان یکبار دیگر از م یاد  بازم هوای صحن گوهرشاد تنها فقط تو پنجره فولاد داری تنها فقط تو صحن گوهر شاد داری سلطان تویی عالم غلامت حضرت ش

ادامه مطلب  

مصطفی  

درخواست حذف این مطلب
دانه دانه تمام راه های دوست داشتنت را بستی ذره ذره دور شدی از آدم بودن دور شدی ازقابل اعتمادبودن دور شدی ازتمام تصورات قشنگم چه گفتی به من یادت هست؟گفتی  حسودی ومیدانستم که عاشقان حسودند که خود حسودم وتوراباهیچ قسمت نمیتوانستم !یادت هست گفتم هرگزلبانم را مبوس وبوسیدی وبوسیدی  ونفهمیدی مراعمیقتردردام خود گرفتارکردی!تورابااشک هایم  میشورم که پاک شوی! توراباقلب ش ته ام نمیتوانم بخشیدن!مصطفای من یادت هست گفتی مغروری وازخودخوش!توراچ

ادامه مطلب  

شعری در مورد خشم از مولانا  

درخواست حذف این مطلب
جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو گر نخواهي کبر را رو بی تکبر خاک شو خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو

ادامه مطلب  

غربت  

درخواست حذف این مطلب
غریب که باشی دلت میگیرد از کوچه ها وخیابانها. نه آدمها برایت مفهوم دارند نه خاطرات. چرا که هیچ آشنایی را نخواهي دید. پرسه میزنی بی هدف. ادمها را مینگری به دنبال آشنایی تا خاطرات مشترکتان را مرور کنی. اما هیچ نقطه مشترکی نخواهي یافت. فقط همه رو به سوی هدف خود در حرکتند. دلت هوای کوچه آشنای کودکیت را میکند. هوای خیابانهای خاطراتت را. انجاست که میفهمی. تمام سادگی و زیبایی شهرت را با دنیا هم مبادله نخواهي کرد. دلت همان کوچه خاکی همان توپ پلاستیکی هم

ادامه مطلب  

سه بیت، سه نگاه، سه برداشت...  

درخواست حذف این مطلب
موسی خطاب به خداوند در کوه طور: اَرَنی ( خود را به من نشان بده) خداوند:لَن ترانی ( هرگز مرا نخواهي دید)

ادامه مطلب  

سایه 309  

درخواست حذف این مطلب
خدانگهدارو اگر برای همیشه باشدبسیار خوب برای همیشه خدا نگهدارهر اندازه که تو سنگدل باشی...قلب من بر تو نخواهد شورید..در این ... چه نخواهي خواند...در این ... ای که اغلب چون خواب سن ... نی بر تو چیره میشد... ... ای که سرت را به آن تکیه میدادی...و خواب سن ... نی که دیگر هرگز نخواهي داشت...خدانگهدار ای اینگونه از من جدا شده...گرامی ترین رشته های زند ... مگسسته...سوخته...تنها...پژمرده...و دیگر...بیش از این نمیتوانم بمیرم.

ادامه مطلب  

تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید  

درخواست حذف این مطلب
تلنگر می زند بر شیشه ها ه ... نجه باراننسیم سرد می خندد به غوغای خیابانهادهان کوچه پر خون می شود از مشت خم ... فشار درد می دوزد لبانش را به دندانهازمین گرم است از باران خون امروززمین از اشک خون آلوده خورشید سیراب استببین آن گوش از بُن کنده را در موج خون مادرکه همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب استبمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادرکه باران بلا می باردت از آسمان بر سربمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادرکه باران بلا می باردت از آسمان بر سردر م

ادامه مطلب  

سال ها ج ...  

درخواست حذف این مطلب
هرگز از یادم نخواهي رفت مردگر چه شعرم با تو شد نجوای دردخوب می دانیم و می داند خداهیچ ... جز تو مرا ویران نکردسال ها از من جدا م ... و هستبسترم بی شیطنت هایت چه سردکاش برگردد عقب این روزگارباز تو_ من، ... هابِ تخته نَردبعد از این هر پنج شنبه، عصر درشهرِ هیچستان به دنبالم بگرد!زهرا موسی پور

ادامه مطلب  

...  

درخواست حذف این مطلب
عشــــــق خودش خواهد امد.. نمی توان از ان فرار کرد عشـــــق خودش اهسته اهسته در گوشه ای می اید ودر گوشه ای از قلب مهربانت ارام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهي بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می کند کم کم مثل ساقه ی "مهـــــــــــر ... ـــــــــــاه" در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند به طوریکه بی ان نمـــــــی توانــــــــــی تنفــــــــــــس کنـــــــی...!

ادامه مطلب  

عشق بازی 8  

درخواست حذف این مطلب
کاملی گر خاک ... رد زر شود ناقص ، ار زر برد خا ... تر شود چون قبول حق بود آن مرد راستدست او در کار ها دست خداستدست ناقص ،دست ... است و دیوز آنکه اندر دام تکلیف است و ریو جهل آید پیش او ، دانش شودجهل شد علمی که در ناقص رودهرچه ... رد علتی ، علت شود کفر ... رد کاملی ، ملت شودای مری کرده پیاده با سوار سر نخواهي برد ، اکنون پای دار

ادامه مطلب  

بارالها..  

درخواست حذف این مطلب
بارالها... از کوی تو بیرون نرود پای خیالم..نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی،چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی... نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی... نه من آنم که زفیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی.. در اگر باز نگردد..نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ... به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهي... باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی..

ادامه مطلب  

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی...  

درخواست حذف این مطلب
مینویسم تا یادم نره امروزُ که استارت فکر واسه انتخاب راهنما و موضوع پایان نامه رو زدم و دست به چونه با خودم فکر که لعنتی این دنیا عجب زود میگذره.انگار تموم این پنج سال به کوتاهی پلک بهم زدنی گذشت...پلکی که تا بهم خورد پدرمونُ درآورد و استخونهامونُ خورد کرد!

ادامه مطلب  

چشمم پُر از دور و برت باشد  

درخواست حذف این مطلب
اگر بخواهی هم، دوستم نخواهي داشت. جنابِ مغرورالسطنه.

ادامه مطلب  

بده ساقی...که در جنت نخواهی یافت  

درخواست حذف این مطلب
شبیخون زیبایی بود!برای طاقت آوردن آن همه مستی باید جام می به دست می داشتی م می آمد از خم ابروی کوه رکوعم می آمد از لبب چشمه هاسجودم می آمد از انعکاس چشم  نور روی برفو قنوتم می آمد از اکوی صدای  ادعونی استجبدر بی نهایتش دویدم و خمیدم و سجودم و ستودم و نیودم(نیایش )پ.ن: یک روز  اردی بهشتی در دامنه ی دنا

ادامه مطلب  

بخواه  

درخواست حذف این مطلب
این روزها بد هم نمیگذرد که خودت نخواهي ، بخواه تا بگذرند. بخواه تا تمام شود تمام غم و غصه های یت درد کشیدن های روحی ات ... شاد زندگی کن

ادامه مطلب  

با خیال تو  

درخواست حذف این مطلب
منراه های دور را هر روز با خیال تونزدیک می کنم  ای هر محال زندگیم با تو ممکن ای آشنای هر روز با غربتم عجین  من  دوست دارمتچه بخواهی من  دوست دارمتچه نخواهي حافظ ایمانی

ادامه مطلب  

چهل و یکم  

درخواست حذف این مطلب
شعر «پَری زدگی» از شبنم آذر پَری زدگی رفتار نرمی داردبه آب خیره می شوی وُ بیگانه می شوی با زبان آب حرف می زنیرنگ ات می پرد موج های کوچکی می زند در سرتصورت نخواهي داشتمانده ای وُ به رفتن شبیه تریشکلی از پرندگیکه آسمان را آسان می کند#شبنم_آذر#رود_خانه_ندارد

ادامه مطلب  

وقتی تو نخواهی  

درخواست حذف این مطلب
حرفی برای گفتن نمیمونه چون تو پاک و منزهی و من گن ار ( از حق نگذریم ) یه آرامشی هم دارد نخواستنت !

ادامه مطلب  

سالها بی‎دیدار آفتاب/بی‎لحظه‎ای نور ...  

درخواست حذف این مطلب
حرفهایی هم می توان گذاشت. همینجا، روی زمین در میانه‎ ی راه. نه اینکه مهم باشند تا با خود به گور ببری یا اگر باشد به عالم دیگری. نه! اینها، حرفهایی هستند تا نگویی، تا گلویت را بگیرند، تا خفه ات کنند، تا آتش به جانت بیندازند، تا آتشت بزنند. حرفهایی هست که هرگز نخواهي گفت.

ادامه مطلب  

بتوانی، بچشی، اما نخواهی..  

درخواست حذف این مطلب
هیچ گاه نمیتوانی بفهمی هیچ نخواستن از روی بی نیازی ست یا ناتوانی در رسیدن، مگر آنکه آنچیزهایی را که به آن دست رد میزنی (یا فکر میکنی که خواهی زد) در اختیار داشته باشی. لذت هایی وجود دارند که تا قبل از چشیدن میتوانی از آنها غافل بمانی اما بعد از لحظه ای درگیری دیگر نخواهي توانست از آنها دست بکشی..و اگر هم روزی این اتفاق بیفتد از سر سیری ست بود نه بی نیازی. قبلاً بارها و به شکل های مختلف گفته ام که برای دستی به رضایت خاطر درونی، تا چه اندازه مهم است

ادامه مطلب  

پنجِ خسته  

درخواست حذف این مطلب
دل، گیر می کند. دل، می گیرد. اصلا هر جا گیر و گرفتاری هست، پای دل در میان است. دل، تنگ می شود. دل، به تنگ می آید. دل خیلی وقت ها از دست صاحبش به تنگ می آید. امشب باید چیزی مینوشتم. حتی شده، مز ف. آدم ها نمی دانند در مدتی که از تو بی خبر بوده اند، بر تو چه رفته است. نمی دانند چه اتفاقاتی ممکن است افتاده باشد. فکر نمی کنند شاید نتوانی یا اصلا نخواهي همه یا حتی بخشی از آنها را بازگو کنی. اتفاقا شاید حتی دلت هم بخواهد بگویی، ولی نشود. بخواهی. نتوانی. بتوانی.

ادامه مطلب  

شاخ ن روی دیوار  

درخواست حذف این مطلب
شمع آوردند و اتاق کار رفته رفته روشن شد و جزئیات آشنا نمایان شد: شاخ ن روی دیوار و طبقه های کتاب و آینه سربخاری و دریچه هوای گرم که مدتها بود قرار بود مرمت شود، کاناپه ی پدرش و میز بزرگ و کتاب گشوده ای که روی آن مانده بود و زیرسیگاری ش ته و دفتری که او به خط خود در آن چیزهایی نوشته بود. وقتی همه ی اینها را دید لحظه ای تردید در دلش راه بافد که آیا دل کندن از این زندگی و افکندن طرحی نو که او رویایش را ضمن راه در سر داشت ممکن بود؟ مثل این بود که این نشا

ادامه مطلب  

u lost, u win  

درخواست حذف این مطلب
احساسم بهم میگه تو هیچ وقت با ش ت هات خوشحال نخواهي بود. و بهشون لبخند نخواهي زد و نمی گی که :"آره، ش ت مقدمه ی پیروزیه، ناپلئون هم اولش ش ت خورد ولی راه ش ت دادنو یاد گرفت" . ولی روزگار انقدر تورو ش ت میده تا بالا ه درک کنی که ش ت، جزوی از زندگیه که هیچ وقققت نمیتونی جدا کنی از خودت. هر آدمی پر از ش ت های ته نشین شده و موفقیت های تو چشمه.

ادامه مطلب  

آن زمان که دیگر نباشم  

درخواست حذف این مطلب
آن زمان که دیگر نباشم ابری با توستسایه اش بر سرتآن ابر منم نخواهي شناخت پیراهنت با نسیمی ان گیسوانت پریشانیک دست بر دامن و دست دیگر بر گیسوانآن نسیم منم نخواهي شناخت شبانگاهی بر بالینبه این سو و آن سونه در خواب و نه در بیداری آن رؤیا منم نخواهي شناختدر تنهایی سخن می گویی با آن که نیست باز می گویی هر آن چه را تا کنون نگفته ایبا تمام جان به تو گوش می سپارد آن که نیست منم نخواهي شناختبه ناگاه سوزشی در جانتبی آن که بدانی از کجاستقلبت به تپش در می آ

ادامه مطلب  

توفان شن- کافکا در کرانه  

درخواست حذف این مطلب
به نامش گاهی سر نوشت مثل توفان شنی است که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنب می کند. تو باز بر می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود، مثل شومی با مرگ پیش از سپیده دم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد. این توفان خود توست. چیزی است در درون تو. بنابراین تنها کاری که می توانی ی تن در دادن به آن است، یکراست قدم گذاشتن درون توفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوشها

ادامه مطلب